محمد حسن خان اعتماد السلطنه

18

مرآة البلدان ( فارسى )

بود به اشناد رستاق مشهور شد ( يزدان‌آباد گويا همان ايزده [ ايزدده ؟ ] است كه آثار خرابهء او باقى است ) . اشناد را دخترى بود ماه منظر . پادشاه جهان فيروز كه دار الملك او بلخ بود سيماى آن دختر را به خواب ديده عاشق او شد و چون بىقرار بود با موبدان اظهار داشت . موبد موبدان او را ملامت و منع كرد . ولى شاه نتوانست خوددارى كند و به مرزبانان بلاد نوشت كه دخترى به اين نشان هرجا هست پيدا كنند و به درگاه فرستند . ولى اثرى به ظهور نرسيد . مهر فيروز نامى از اقرباى شاه بود . شاه انجام مقصود را از او خواست . مهر فيروز متعهد انجام شده و چون همه جا غير از طبرستان فحص كرده بودند او به طبرستان آمد و به دهكدهء طوسان كه اكنون اهالى مازندران آن را كوسان مىنامند و موطن سادات بابلكان است رسيد و به والى ولايت كه از گماشتگان شاه بود پيوست و تا يك سال در تجسس بود . بعد از يك سال ، با چند سوار راه كنار دريا پيش گرفته مىراند و چون اين راه محل عبور نبود ، سواران همراه او در گل‌ولاى جويها بماندند و اسب خود او نيز در جوئى فرورفت . پياده و تنها گام مىزد تا به سرچشمه‌اى رسيد . دخترى ديد ريس كتان از آب مىكشيد و به سنگ مىزد . نشانيها كه شاه داده بود در آن دختر موجود بود . به همراهى دختر به خانهء دختر آمده برادران و پدر آن دختر را ديد و چون از ناصيهء مهرفيروز آثار بزرگى ظاهر بود ، مقدمش را گرامى داشتند و به رسم ديلميان سه روز از او چيزى نپرسيدند و مهمانى كردند . بعدها از حالت او جويا شدند . گفت از خويشان شاهم و به تماشاى طوسان آمده‌ام و با نوكرهاى خود به شكار روانه شده آنان در گل‌ولاى بمانده من به اينجا رسيدم . بعد از آن خواهش كرد كه آن دختر را به نكاح او درآرند . بعد از مشورت با عموى او يزدان ، با بهجتى كامل قبول كردند . آنگاه حكايت تعشق شاه را بگفت و براى شاه خواستگارى كرده دختر را به‌زودى روانهء خدمت شاه كردند . روزى شاه سؤالى از دختر نموده دختر در جواب به زبان طبرستانى نظما جوابى مليح داده شاه مبتهج گرديده فرمود بخواه از من آنچه را كه خواهى . دختر گفت خواهش من اين است كه شهرى در محلى كه موطن من بوده در حوالى رود هرمز بنافرمائى . شاه امر كرد مسئول او را معمول داشتند و شهرى در محلى كه به پاىدشت معروف است بنا كردند . بعدها معلوم شد كه آب هرمز بدانجا نمىرسد